تبليغاتX
شهرتنهایی
شهرتنهایی

عاشق كسي باش كه لايق عشقت باشد نه تشنه عشقت . چون تشنه يه روز سيراب مي شه


زندگی

 زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای خسته،از شبهای تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی

 که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ...

 همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های 

 بلند... از همه آدمها بدم میاد از آمهایی که دارن با دروغ زندگی می کنند . فقط به فکر رسیدن به

خواسته هاشونن حالا به هر طریقی ، احساس تهوع می کنم وقتی با این آدما حرف می زنم  ، چرا واقعا

چرا ....

 

وقتی دلت گرفته

لزوما نشونه ضربی عشقی و اینا نیست

لزوما شکست کاری و احساسی نیست

گاهی همه چی داری و دلت میگیره

من همه چی ندارم

چیزی هم کم ندارم

اما اونی که بایدو ندارم

بهم گفت

همه مشکلت اینه که همش دلت اونو میخواد

کسی که نیست

کسی که شاید هیچ وقت نباشه

راست میگه

من تو زندگیم هیچی غیر از اون نخواستم

هیچ توقعی از هیچ کسی و چیزی نداشتم

همه چی قشنگ بود

چون منتظر اون بودم

حالا باید انتظار اومدن اون روهم نداشته باشم

سخته

بدونی اونی که عمرتو رو پیدا کردنش گذاشتی

کابوس بوده

و واقعیت نداشته و نداره

اما من آرومم

همیشه به همین راحتی با نداشته هام کنار اومدم

هیچ وقت حسرت نخوردم

و یکی از چیزایی که بهش افتخار میکنم همینه

.

.

دلم همیشه چیزایی میخواد که نباید بخواد

دلم تورو خواست

که نباید بخواد

دیگه نمیخواد

نه تو،و نه هیچ توه دیگه ای رو

.

.

خدایا فقط تویی که از همه چی خبر داری

از دل  من و دل اون

دوستت دارم

زیاد ....!

سه شنبه 1388/04/09 توسط mmoihn |

غمی غمناك

غمی غمناك  

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریك است
خنده ای كو كه به دل انگیزم ؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم ؟
صخره ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیك غمی غمناك است

سه شنبه 1388/04/09 توسط mmoihn |

قرارتنهایی ما روزه جدایی فردابود

قرار تنهایی ما ، روز جدایی ، فردا بود
خلاصه فردا واسه ما، شروع کل دردا بود
فردا قرار بود من وتو ،از هم دیگه جدا بشیم
فردا قرار بود همدم ،گریه بی صدا بشیم
از تو چه پنهون گل من، من خیلی وقته بی تو ام
دیروز و فردا نداره ، برام چه سخته بی تو ام
یادش بخیر قلب تو بود ،برای من سنگ صبور
می خواستم عاشقت کنم، هر جور شده ، حتی به زور
حالا که نیستی لا اقل، تسکین به قلب من بده
اون که نخواست پیشم باشی ، حالا کجاست صبرم بده
چه جوری باور بکنم ، رقیب من نازت کنه
شبا کنارت بخوابه ، از خواب بیدارت کنه

یادته که زیر بارون ، تو دعا کردی بمیرم
منم قول دادم که دیگه ، عکستو بغل نگیرم
تو دعات گرفت و مُردم ،اما عاشقم هنوزم
با همون یه قاب عکست می گذرونم ، شب و روزم
لحظه های آخر تو ، میره از یادم به سختی
بدرقه ت اومدم اما ، دست تکون ندادی رفتی
یه دل خوشی دارم هنوز ، حالا که دارم می میرم
هر وقت که بارون بباره ،تو رو کنارم می بینم
نگاه به چشم خیس من، به عشق پاکم نکنید
رفیق من رفته سفر ، چند روزی خاکم نکنیــد

شاید خوشش نیاد که من، تو خاک و خون پیرهنم
مُردم ، چرا اون نمیاد ، با گل سرخ به دیدنم
توقع داشتم می میرم ،حداقل نگاه کنه
حتی نیومد لحظه ای ، با جسم من وداع کنه

سه شنبه 1388/04/09 توسط mmoihn |

فرشته

 

فــــــرشـتــه

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟ اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

روزي روزگاري

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده ،تمام احساسها کنار هم به خوبی وخوشی زندگی میکردند خوشبختی ،پولداری،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس و.... هرکدام به روش خود میزیستند تا اینکه یه روز....دانایی به همه گفت:هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق میشوید تمام احساسها بادست پاچگی قایق های خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها،آنها را به آب انداخته ومنتظر روز حادثه شدند روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند وپارو زنان جزیره رو ترک کردنددر این میان عشق هم سوار بر قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگهداشته بودند ونمیگذاشتند که او سوار بر قایق شود عشق سریعاً برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و وحشت زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای عشق نماند قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آ می رفت عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود او نمیترسید زیراترس جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت.فریاد زد و از همه ی احساسها کمک خواست .اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی ها ،دوستش ..پولداری.. را دید وگفت: ..پولداری.. ..عزیز.. به من کمک کن..پولداری گفت:متاسفم ،قایق من پراز پول وشمس طلاست و جای خالی ندارد..عشق..گفت:رو به سوی قایق ..غرور .. کردوگفت:مرا نجات میدهی غرور پاسخ داد :هرگز ؛تو خیسی ومرا خیس میکنی ..عشق..رو به سوی ..غم..کرد وگفت عای غم عزیز مرا نجات بده اما غم گفت:متاسفم عشق عزیز من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاید ون خودمو نجات بده در این بین ..خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور شهوت را دید وبه او گفت: ..شهوت..عزیز من مرا نجات میدی شهوت پاسخ داد هرگز.....برو به درک....سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ...حالا بیام نجاتت بدم ...؟؟؟ عشق که نمیتوانست ناامید باشهرو به سوی خدا کرد وگفت خدایامنو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمیتونست روی آب خودشو نگه داره و بیهوش شد .پس از به هوش آمدنبا تعجب خودشو تو قایق ..دانایی... یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیرهجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسهای دیگه به پایان رسیده بود.عشق برخواست،به دانایی سلام کرد واز او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش رو نداشتم که به سمت تو بیایم شجاعت هم که قایقش دور از من بود نمیتوانست بای نجات تو راهی پیدا کند پس میبینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری تعجب گفت:پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من میاد؟؟دانایی گفت او زمان بود...عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟دانایی لبخندی زد و پاسخ داد:بله زمان...چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد که بفهمد عشق چقدر بزرگ است

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

روزي به او گفتم

gifgifgif

روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويندوقتي گريه مي‌كني ميگن بچست. وقتي خنده مي‌كني ميگن ديوونست. وقتي حرف ميزني ميگن پر حرفي. وقتي ساكتي ميگن عاشقي. وقتي عاشقي ميگن آخخخخخي. وقتي بخوري ميگن چقدر مي‌خوري. وقتي هم نخوري ميگن بازمعلوم نيست با كي بوده.توی دنيا اگه قرار بود جای چيزی باشم . دوست داشتم جای اشک رو صورت تو باشم تو چشمات متولد شم . رو پلکات جون بگيرم رو گونه ات جاری شم . رو لبات بميرم روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه . عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

gifgifgif

=========================================

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا!!!

==================================

كاش دوستي ما، مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه. اما حيف..

=======================

آخرين تکه قلبم را به پروانه اي دادم که رنگ پرهايش سوي ديدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامي چيزهاي دور و برم پاکتر بود ، حتي آبي تر از حوض آبي كلبه ي تنهايي ام ...

===============

تا روزي كه رفتي مي پنداشتم عشق همه اش شيريني است! اما آن روز چشمانت به من آموخت كه با آخرين نگاه است كه اولين رنج آغاز مي شود..

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

عاشقان

ازم پرسيد :تو مال مني؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم آره. ............ تنهام گذاشت و رفت..

=========================================

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا!!!

==================================

كاش دوستي ما، مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه. اما حيف..

=======================

آخرين تکه قلبم را به پروانه اي دادم که رنگ پرهايش سوي ديدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامي چيزهاي دور و برم پاکتر بود ، حتي آبي تر از حوض آبي كلبه ي تنهايي ام ...

===============

تا روزي كه رفتي مي پنداشتم عشق همه اش شيريني است! اما آن روز چشمانت به من آموخت كه با آخرين نگاه است كه اولين رنج آغاز مي شود..

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

حسرت.........

تنهایی دردی نبود که من نتونم درمان کنم اما چطور شد که امروز درمانده و تنها هستم نمی دونم!! وقتی درست فکر میکنم می بینم این تنهایی به حوادث یک سال پیش برمیگرده ، در اوج شیطنت و جوانی بودم دوستهای زیادی داشتم یک لحظه هم تنها نبودم تمام روز با دوستان و همکلاسی ها خوش می گذراندم بعدشم توی خونه با خواهر و برادرم ساعات خوشی داشتم تا اینکه اون سر راهم سبز شد اون موقع ها به هر چیزی فکر میکردم الا به عشق. با دوستاهام صحبت میکردم همیشه میگفتم من به این سادگی ها عاشق نمی شوم این به صورت ادایی در اومد و میبینم که خیلی هم گران و به ضررم تمام شد بین دوستهام اعظم دختری بود که همیشه با من مخالف بود هر حرفی میزدم اون مخالفت میکرد اون می گفت: تو به اولین کسی که ببینی عاشق میشی هنوز برات موقعیتش پیش نیامده ولي اگر پيش بياد نمی تونی مقاومت کنی بزرگتر از دهنت حرف نزدن! و من با سماجت میگفتم نه اصلا چون من نمی خواهم تا حالا عاشق نشدم و اون می گفت: یک روز بهت ثابت میکنم که تو ضعیف تر از اونی که دیده می شی هستی اینقدر مغرور نباش! برای هر کسی پیش میاد همچین دوستی داشته باشه اما من اونو درست یک سال بعد شناختم گفتم اون سر راهم سبز شد ماجرا این طور شروع شد، سال آخر دبیرستان بودیم درس و کلاس کنکور خیلی من را خسته کرده بود دنبال هیجان بودم اما از هر چیزی که من را از درس جدا کنه دوری میکردم کلاس کنکور تمام شد و فقط برای تست زدن جمعه ها به موسسه می رفتم یک روز با اعظم برای سوار شدن به اتوبوس توی ایستگاه نشسته بودیم و داشتیم تند تند درباره تست اون روز صحبت میکردیم پسر جوانی از راه رسید و اجازه خواست تا کنار ما بشینه اعظم با آرنجش به پهلوی من زد و با اشاره ابرو از من خواست تا پسره را نگاه کنم سرم را بلند کردم پسر اتو کشیده و خوشگلی بود بی تفاوت نگاهم را برگرداندم اعظم دوباره مشتی به پهلوم زد اینبار که به پسره نگاه کردم دیدم داره من را نگاه می کنه نگاهش طور خاصی بود به نگاهش جواب دادم، لبخندی زد اعظم بلند شد و گفت: من برم بلیط بخرم بلیط نداریم به محض اینکه اعظم رفت پسره از جاش بلند شد و گفت: ببخشید اسم من فرشید اسم شما چیه؟ متوجه نشدم و گفتم: چی گفتید: گفت: اسمم را گفتم فرشید از آشنایی با شما خوشبختم دست توی جیبش کرد کاغذی بیرون آورد به دست من داد و گفت: این شماره منه اگر فرصت کردید تماس بگیرید بهتر آشنا بشیم این را گفت و با عجله از ایستگاه اتوبوس دور شد وقتی اعظم برگشت گفت: پسر خوشگله چی شد؟ گفتم رفت. چون با اعظم زیاد بحث عشق وعاشقی و دوست شدن کرده بودیم صلاح ندیدم شماره را بهش نشان بدم اون روز گذشت وسوسه تلفن کردن ولم نمی کرد شنبه شب بود که گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم خودش گوشی را برداشت و فورا من را شناخت و گفت: همان خانم مرموز که اسمشو نگفت: خندیدم و گفتم :اسم من بهاره پشت تلفن کلی گفتیم و خندیدم به من خیلی خوش گذشت فرشید بزله گو و بشاش اونقدر پشت گوشی حرفهای قشنگ و جوکهای خنده دار گفت اصلا دلم نمی خواست قطع کنم با اومدن برادرم توی اتاق ناچارقطع کردم تلفن های من به فرشید از همان شب شروع شد مرتب با هم تماس داشتیم حتی یک بار هم از من نخواست بیرون بریم از این کارش خیلی خوشم اومد پیش قدم شدم و با هم قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم سه ماه از آشنایی ما میگذشت و ما فقط یک بار همدیگر را دیده بودیم آنهم روز آشناییمان توی ایستگاه اتوبوس. روز موعود اعظم خونه ما اومد میخواستم بیرون برم رسید ارتباطم با فرشید را هنوز به او نگفته بودم دلم نمی خواست مسخره کنه انگار اعظم منتظر بود حرفی بهش بزنم اما من خودداری کردم و با اعظم از خونه بیرون اومدم بیرون خونه از هم جدا شدیم، توی خونه همه فکر کردند با اعظم رفتم فرشید یک شاخه گل سرخ به من هدیه داد با هم رفتیم پارک قدم زدیم اونقدر حرفهای قشنگ زد که نگو خیلی خوش صحبت و بزله گو بود از بودن با او سیر نمیشدم در تمام مدت بارها توی صورتش نگاه کردم اما یک بار هم به من نگاه نکرد ازش پرسیدم چرا از نگاه من فرار میکنه بی رودربايستي گفت: میترسم عاشقت بشم و قدمهاشو سریع تر کرد سرجام خشک شدم اون میترسید عاشق من بشه پس این عشق بود که بین ما تردد میکرد صدام کرد پیشش رفتم و گفتم: اگه عاشق بشی چی میشه؟ گفت: نه من نباید عاشق بشم و به هر ترتیبی بود حرف را عوض کرد بارها و بارها با هم بیرون رفتیم نزدیک یک سال بود با هم دوستی ساده و بی ریایی داشتیم این دوستی در دل من تبدیل به عشق شده بود و خودم حس میکردم فرشید هم منو دوست داره و عاشق منه اما جرات بروز اون را نداشتیم من معلوم بود اما اون چرا ابراز عشق نمیکرد سر در نمیاوردم تا اینکه یک روز اعظم خونه ما اومد و تمام ماجرا را برایم تعریف کرد به من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی من هم برای اینکه پوز تو را به خاک بمالم با فرشید پسر عموم که دوستش داشتم و دوستم داشت تبانی کردم تا با تو دوست بشه و کاری بکنه که تو عاشقش بشی فرشید اوایل به من گزارش می داد کم کم دیگه از تو حرفی نمیزد و همه اش به من می گفت درباره بهاره حرف نزن سرت به کار خودت باشه، با من هم زیاد دوست نداشت روبرو بشه همه اش بهانه میاورد من با لجی که از تو به دل داشتم زیاد متوجه نبودم که فرشید را از دست دارم ميدم فکر می کردم به محض اینکه تو نشون بدی عاشقش شدی تو را پیش من رسوا میکنه و من به خواسته ام میرسم و بعد با فرشید درحالی که به تو میخندیم از تو جدا می شیم اما همه اینها خواب و خیال شد این وسط من فرشید را از دست دادم تو برنده شدی اون عاشق تو شده امروز پیشش بودم ازش خواستم تا با من بیاد و این قصه رو تمام کنیم فرشید به من چی بگه خوبه، گفت: از جلوی چشمم دور شو تو دیگه کی هستی اینقدر کور و نفهم که عشق من نسبت به بهاره را نمی بینی اعظم میگفت و گریه میکرد از ته دل هم اشگ می ریخت شوکه شده بودم من بازیچه دست اعظم و فرشید بودم از خودم بدم اومد به اعظم گفتم تو چقدر ظالمی مگه من چی گفته بودم که منو لایق همچین سرنوشتی دیدی من گفته بودم الان نمیخواهم عاشق بشم نگفتم که اصلا عاشق نمیشم تو با من میدونی چه کردی؟حالا نوبت من بود اشگ بریزم هر دو با هم گریه کردیم اون به خاطر اینکه فرشید عاشقش نبود و من به خاطر اینکه فهمیدم فرشید عاشقم شده دنیای غریبی است آخرین حرفم به اعظم این بود که به فرشید بگو دیگه حتی اسم من را به زبان نیاره دیگه نمی خواهم ریختشو ببینم در ضمن حتی نمی خواهم ریخت تو را هم ببینم اون دوستی که بین ما نبوده تمام شد اعظم رفت و من تنها شدم دیگه حوصله نداشتم از همه بدم میامد با خودم فکر کردم دوست صمیمی این باشه دوستهای دیگه وای وای اوقاتم تلخ بود. تصمیم تازه ای در زندگی گرفتم با کسی صمیمی نشوم و به کسی اجازه ندم به حریمم وارد بشه از همه دور شدم حتی با خانواده ام هم دیگه خوش نیستم خوشی من با اعتراف اعظم تمام شد اعظم به خواسته اش رسیده بود تنهام و از این تنهایی و غمی که عایدم شده راضی نیستم من استحقاق این را نداشتم از فرشید هم خبری نشد حتی به خودش زحمت نداد از من عذر خواهی کنه دلم برای خودم می سوزه من بازیچه دست اعظم و فرشید شده بودم حسی در من نبود حتی حس انتقام، از کی انتقام بگیرم از اعظم که خود به خود این میان تنبیه شده بود یا از فرشید!! هر چه فکر میکنم به این نتیجه نزدیکتر میشوم که فرشید را دوست دارم اما کو عشق کو عاشق امروز بعد از ظهر ساعت پنج است و من این نوشته ها را در حالی می نویسم که از تنهایی خسته شدم با کسی ارتباط ندارم و تصمیم گرفتم به این تنهایی خاتمه بدم دفتر خاطراتم ای تنها دوست و یاورم به تو رازی را میگویم آن را پیش خود به امانت داشته باش کلی قرص تهیه کردم بعد از نوشتن خاطراتم اونها را میخورم و به این تنهایی خاتمه میدم عشق یعنی همین یعنی نرسیدن به یار و من بدون فرشید مرگ را انتخاب کردم. زنگ در میاد برمی گردم و بقیه را برات می نویسم و با تو خداحافظی میکنم. دفتر عزیزم امروز بعد از سالها میان وسایل قدیمی تو را پیدا کردم عجب چیزهایی نوشتم اون روز که میخواستم خودم را بکشم تو را بستم و ده سال بعد پیدات کردم. لابد دلت ميخواد بدونی اونی که پشت در بود کی بوده؟ دفتر را که بستم در را باز کردم با تعجب دیدم فرشید یک دسته غنچه گل سرخ همراه مادرش اجازه خواست وارد خونه بشه کنار رفتم وارد شدند مادرم را صدا کردم با روی باز از اونها پذیرایی شد مادرش گفت: مدتی است که این فرشید ما شیفته دختر شما شده هر کاری میکردم به من نمی گفت کیه که قاپ دلشو دزدیده امروز تا از زیر زبونش بیرون کشیدم راه افتادم و اومد اگه اجازه بدید جوانها با هم صحبت کنند من و شما هم در این میان بیشتر با هم آشنا بشیم با اشاره مادرم من و فرشید به اتاقم رفتیم یک ربعی گذشت و یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد تا فرشید زبان باز کرد و گفت: ازت معذرت میخواهم من نمی خواستم اینظور بشه روزی که اعظم از تو برام حرف زد و عکست را نشانم داد خیلی دلم خواست با تو آشنا بشم و تو را عاشق خودم کنم اما کارها اونطور که نقشه من و اعظم بود پیش نرفت و من عاشق تو شدم و توی این بازی من باختم امروز فقط برای عذر خواهی اومد اگر عشق من را قبول کنی سکوت کرد بقیه را من ادامه دادم گفتم: آره راست می گی تو را قبول کنم و تو تا آخر عمر وقت داشته باشی با من بازی کنی نه عزیزم من ساده هستم نه دیگه اونقدر!! دستش خورد به جعبه قرصها افتاد از زمین برداشت نگاهی بهش کرد وگفت: تو هم!!!! از این کلمه خنده ام گرفت پرسیدم مگه تو هم!! گفت: آره منم، چه تفاهمی منم تصمیم داشتم اگر امروز از تو جواب منفی بگیرم رسیدم خونه از همین قرصها بخورم فردا صبح توی روزنامه ها مینوشتند از دو محل مختلف دو جوان دست به خودکشی زدند از شنیدن حرفهای فرشید خنده ام گرفت اون بلد بود چطور من را سر حال بیاره سرحال و بشاش شده بودم و با هم به قرصها خندیدیم فرشید بقدری زبان ریخت و عذر خواست تا ناچار برای اینکه از دستش خلاص بشم گفتم: بخشیدمت پرسید زنم میشی گفتم: اگه قول بدی دیگه با من بازی نکنی هزار بار قول داد. دفتر عزیزم امروز از اون روز ده سال می گذره و من هنوز مثل روز اول عاشق فرشید هستم فرشید هم من را دوست داره و عاشق منه دفتر عزیزم اینبار تو را می بندم با این تفاوت که خیالت راحت باشه من خوبم و به خواسته ام رسیدم

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

اگرچشمان من دریاست....

 

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

اگردرخواب........

اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

 

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
 
 
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
 
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
 
 
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
 
 
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
 
 

شنبه 1388/03/02 توسط mmoihn |

فرشته کوچکی

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ادکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !

جمعه 1388/03/01 توسط mmoihn |

بنویس

 

مانند مجنون كه ليلا را دوست دارد مانند ماهي كه دريا را دوست دارد مانند شاعري كه شعرش را دوست دارد مانند بلبلي كه صدايش را دوست دارد به خدا قسم كه من هم تو را دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم .


روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

پنجشنبه 1388/02/31 توسط mmoihn |

وقتی

عاشقانه

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

پنجشنبه 1388/02/31 توسط mmoihn |

این منم

 

این منم دل واپس بود و نبود

 

از غم ای کاش ها چشمم کبود

 

تا بکی از آرزو هامون جدا..

 

با تو هستم با تو هستم ای خدا....

یکشنبه 1388/02/27 توسط mmoihn |

دل من

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت ، پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن ، خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی ، آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت ، خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب ، سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد ، نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت
حیونی تازگی آدم شده بود ، به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

 

یکشنبه 1388/02/27 توسط mmoihn |

ای کاش

 

ای کاش بدانست که معشوق من است
ای کاش بدانست که دل روشن از اوست

گر می تپد این قلب چنان در تن من

ای کاش بدانست که از عطر تن و دامن اوست

 

یکشنبه 1388/02/27 توسط mmoihn |

چشمانش

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟

به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی

دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی

سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....!

ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را

نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...!

می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از

خداحافظی...!!

وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران

پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪

امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم

امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد

او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش

 دوستش دارم...

یکشنبه 1388/02/27 توسط mmoihn |

داری میری بی تفاوت نمیگی چی میشه حالم

میری وتنهام میزاری دیگه من طاقت ندارم

دست تقدیراینجوری خواست که حالاتوروندارم

خداجون این یکی تقاص چی بود که بایدتنهابمونم

اصلاباورم نمیشد که منم یه روزی بایدشعرتنهایی بخونم

چقدرتلخ این حقیقت باید تنهایی بمیرم

ولی بهترتوکه نیستی بهترین راهه بمیرم

دوشنبه 1388/01/10 توسط mmoihn |

ای کاش همه عاشق بودن تا می فهمیدن عشق چیه !

کاش

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه درویش بود

کاش تا هر دلی می گرفت و می شکست

عشق می آمد و کنارش می نشست

کاش می شد با هر دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

ااااااااااااااااااااااااا

سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

              سر ما وقت وداع برسر دیوار دل است

 

ااااااااااااااااااااااااا

 

سخت است درد خود را از دیگران شنیدن

از عاشقی نگفتن از عشق دل بریدن

سخت است از پرستو پرواز را گرفتن

یک تکه از جهان را بر دوش خود کشیدن

سخت است از رهایی با دست بسته گفتن

دنیای کودکی را از کودکان خریدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنیدن

سخت است با شقایق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پریدن

سخت است مهربانی از آشنا ندیدن

یکبار دل سپرن صر بار دل بریدن

دوشنبه 1388/01/10 توسط mmoihn |

شنبه 1387/12/24 توسط mmoihn |

شنبه 1387/12/24 توسط mmoihn |

- کودک قفس را بخش کرد/ ق....فس / قفس دو بخش شد / و پرنده آزاد گشت !

2- نـالـه از درد مکن / آتشی را کـه در آن زیسته ای سـرد مکن /با غمش باز بمان /سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان .

3- ساکتم و تنها٬ و آرام/ هنوز هم لذت‌بخش ترین لحظه‌ها خواندن نوشته‌هایی‌ست که معنایشان را هنوز میدانم . 

4- من که می دانم بین من و تو جز یک سکوت غلیظ و فشرده و خفقان آور چیز دیگری نیست. 

5- سکوت لحظه های بی کسی ام را با صدای ترانه ها پر می کنم ترانه نمی شنوم ترانه زندگی می کنم. 

6- تاریکم و شب از دل من می جوشد / تکرار به تکرار خودش می کوشد /تکراری ام آن قدر که حالا دیگر/ پیراهنم از حفظ مرا می پوشد . 

7- چه شور انگیز و خوب است سفر/ گریز٬ پرواز / چه خوب است نبودن ! 

8-یادم افتاد از هفتم آسمان نديدمت /و چه قدر دلم برايت تنگ شده /من اگر نخواهم با روزهاي خدا صبوري كنم چه مي شود ؟ /نمي داني چه قدر دلم گرفته /سه ساعت است عقربه ها اسير يك اند !!! 

9-آره اون منم . همونم . آن جنگجو ، که نجنگید ، اما ، شکست خورد. فهمیدن معنیش سخته ولی من فهمیدم / اون منم ، خودمم ... 

10- بلاتكليفم/مثل كتاب فراموش شده ای /روی نيمكت يه پارک سوت كور/كه باد ديوونه
نخونده ورقش مي زنه !

 

 

 

آنها که به یاد خدا هستند؛ چه ایستاده باشند و چه نشسته و چه به پهلو خفته و در آفرینش آسمانها و زمین تفکر می کنند؛ می گویند: پروردگارا، تو اینها را بیهوده نیافریده ای، تو پاک و منزه هستی، ما را از عذاب آتش نگه دار. (آل عمران-191)

 

جمعه 1387/12/23 توسط mmoihn |

من و او ، ما شده ایم !

 

 

هر دم بشارتهای دل

از هاتف جان می رسد

هر کس که از جان بگذرد

آخر به جانان می رسد

یکدم میاسا روز و شب

مردی بجو ، دردی طلب

چون جان ز درد آمد به لب

ناگاه درمان می رسد

ره گرد راز آید تو را

شیب و فراز آید تو را

چون ترکتاز آید تو را

آخر به پایان می رسد

این خانه چون ویران شود

معمور و آبادان شود

این سر چوبی سامان شود

ناگه به سامان می رسد

ای مبتلا ، ای مبتلا

برکش صلا ، برکش صلا

در دل اگر رنج و بلا

روزی به مهمان می رسد

 

 

 

ترا من دوست میدارم نه قدر آب دریاها  که روزی خشک می گردد ، شود بیچاره ماهیها !

تو را من دوست میدارم  نه قدر غنچه و گلها که روی پر پر شوند و بر آرند آه ار دلها !

تو را من دوست میدارم به قدر کهکشانها که جاویدان بماند مهر من تا ماندن آنها

جمعه 1387/12/23 توسط mmoihn |

ای خدا

ای خدا ای برتر از اندیشه ها

ای عیان در شاخه ها و ریشه ها

 ای همه عالم پر از آوای تو

وی بیانم عاجز از معنای تو

عقل ما را عشق تو دیوانه کرد

جان ما را باده ات میخانه کرد

آسمان ها در خط پرگار تست

نقش گل ها پرده پرده کار تست

رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان

 آسمانها از تو شد اخترنشان

اختران گلهای باغ آسمان

کهکشان ها چلچراغ آسمان

زهره یک سو سوی دیگر مشتری

دیده ها حیران بین مینا گری

ای همه اندیشه ها حیران تو

پای هر پرگار سرگردان تو

آستانت سجده گاه سروران

طفل ابجد خوان تو پیغمبران

مرغکان از بهر تو عاشق وشند

اختران از عشق تو در آتشند

در پر پروازها پرواز تست

در گلوی بلبلان آواز تست

ای تمام سجده ها بر خاک تو

اختران سرگشته ی افلاک تو

خامه ی لطف تو در گلخانه ها

 نقش ها زد بر پر پروانه ها

ای همه زیبا ی زیبا آفرین

من که باشم تا بگویم آفرین

از ازل چشم جهان سوی تو بود

 آفرینش آفرین گوی تو بود

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

الو لاو کسی اونجا نیست؟

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

 

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

دیدم دلم گرفته !................هوای گریه دارم ...............تو این غروب غمگین

دور از رفیق و یارم ..........دیدم دلم گرفته ............دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما ............من کسی رو ندارم ..............دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی ...........پهنای آسمونه ............هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی ..........دیدم که جاده خسته س ...........از این که عمری بسته س

اونم تمام حرفاش ...............یا از هجوم بارون ............یا از پلی شکسته س

اونم تمام راهاش یا انتها نداره .............یا در میونه بسته س

من و غروب وجاده ...............رفتیم تا بی نهایت ..........از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت ................گم شدیم از غریبی ..............من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته .............از بس که غم زیاده ...........پر از غبار غم بود

هر جا نگاه می کردی ...........کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی!!!!!!.

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

آری ، همیشه تو بودی !

به دنبالم مگرديد

مرا كسي در باورش

به سياه چال فراموشي فرستاده است.

چه كسي در اولين شب پاييز

خواب بهارگان چلچله ها را

در انديشه بد سگال پرندگان جستجو كرد

كه اينچنين مرا

در باورتان نقش بسته ايد؟
 
آري

كيفر سوزاندن حجره ها نيز بر گردن من است

مردم شهر آرام آرام به خواب ميروند


تا شايد خواب دزد شهرشان را خواب ببينند.

اماجرم من

قدم زدن در جاده اي تاريك و خاليست

و كيفرم

جماعتي ست داس به دست

كه درخت مي پرستند و

استخوان مادران پير ميجوند.
 
من اما تب ميكنم در بستري پنهان

ودر انديشه جرمي شيرين

گرماگرم

جان ميدهم تنها!!!

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |

تباهم می شوی آیا؟

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟!

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا ؟!

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا ؟!

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا ؟!

شناكردن ميان خاك را من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا؟!

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟!

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟!

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟!

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا ؟!

عشق من صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا ؟!

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا ؟!

تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!!

چهارشنبه 1387/11/09 توسط mmoihn |



آهای تویی که از چشمات یه عمریه دوره دلم به خاطره داشتن تو همیشه مغرور دلم اسکله ناز چشات حریم امن قایقم تو ساعت یه ربع به عشق عقربه دقایقم گرمی دستای تو روبه صدتا دنیا نمیدم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم نفهمیدم چجورگذشت بی کسی یا باکسی نفهمیدم چجور گذشت غصه تلخ ناکسی یهو یه موجی اومدو قایق رو کند از اسکله قایق من آواره شد الان یه عمره تو گله تو بنه دل سلول عشق حبس نگاتو می کشم ولی بازم رو میله هاش عکسه چشاتو میکشم آی غصه بی سرو ته شعر بدونه قافیم برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه آهای نت هشتم من من صدای سیم آخرم یه روز میام هرچی غمه از روزگارت می برم.
ZENDEGIKOOBE@YAHOO.COM

دانلود قالب وبلاگ

Designed By ParsTheme