|
زندگی خسته شدم،از تکرار روزهای خسته،از شبهای تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی
که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ...
همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های
بلند... از همه آدمها بدم میاد از آمهایی که دارن با دروغ زندگی می کنند . فقط به فکر رسیدن به
خواسته هاشونن حالا به هر طریقی ، احساس تهوع می کنم وقتی با این آدما حرف می زنم ، چرا واقعا
چرا ....
وقتی دلت گرفته
لزوما نشونه ضربی عشقی و اینا نیست
لزوما شکست کاری و احساسی نیست
گاهی همه چی داری و دلت میگیره
من همه چی ندارم
چیزی هم کم ندارم
اما اونی که بایدو ندارم
بهم گفت
همه مشکلت اینه که همش دلت اونو میخواد
کسی که نیست
کسی که شاید هیچ وقت نباشه
راست میگه
من تو زندگیم هیچی غیر از اون نخواستم
هیچ توقعی از هیچ کسی و چیزی نداشتم
همه چی قشنگ بود
چون منتظر اون بودم
حالا باید انتظار اومدن اون روهم نداشته باشم
سخته
بدونی اونی که عمرتو رو پیدا کردنش گذاشتی
کابوس بوده
و واقعیت نداشته و نداره
اما من آرومم
همیشه به همین راحتی با نداشته هام کنار اومدم
هیچ وقت حسرت نخوردم
و یکی از چیزایی که بهش افتخار میکنم همینه
.
.
دلم همیشه چیزایی میخواد که نباید بخواد
دلم تورو خواست
که نباید بخواد
دیگه نمیخواد
نه تو،و نه هیچ توه دیگه ای رو
.
.
خدایا فقط تویی که از همه چی خبر داری
از دل من و دل اون
دوستت دارم
زیاد ....! |