به دنبالم مگرديد
مرا كسي در باورش
به سياه چال فراموشي فرستاده است.
چه كسي در اولين شب پاييز
خواب بهارگان چلچله ها را
در انديشه بد سگال پرندگان جستجو كرد
كه اينچنين مرا
در باورتان نقش بسته ايد؟ آري
كيفر سوزاندن حجره ها نيز بر گردن من است
مردم شهر آرام آرام به خواب ميروند
تا شايد خواب دزد شهرشان را خواب ببينند.
اماجرم من
قدم زدن در جاده اي تاريك و خاليست
و كيفرم
جماعتي ست داس به دست
كه درخت مي پرستند و
استخوان مادران پير ميجوند. من اما تب ميكنم در بستري پنهان
ودر انديشه جرمي شيرين
گرماگرم
جان ميدهم تنها!!!
|